تبليغاتX
نوشته های یک انسان
اينجا زمین است صداي يك انسان
مامان بودن یعنی خودش یه نفره میتونه هم مامان باشه هم بابا.

مامان بودن یعنی اگه به تمام دنیا بتونی دروغ بگی به اون نمیتونی دروغ بگی.

مامان بود یعنی اگه تو این روز بخوای بهش هدیه بدی بهت میگه: تو عاقل باش، تو درساتو بخون، من هدیه نمیخوام. این از هر هدیه ایی برای من با ارزش تره.

مامان بودن یعنی هیچ وقت دروغ نمیگه که تو دروغ گفتن رو یاد نگیری.

مامان بودن یعنی وقتی که غذا کم میاد اونی گشنه س نیست اونه.

مامان بودن یعنی توی نماز صبحش با صدای بلند برای بچه هاش دعا کنه.

مامان بودن یعنی مونده ی غذا رو بریزه تو باغچه برای گنجشکا.

مامان بودن یعنی اگه بری تا حیاط  بهت زنگ میزنه میگه: رسیدی ؟

مامان بودن یعنی هیچ وقت نا امید نشه تا بچه هاش همیشه سرحال باشن و انگیزه داشته باشن.

مامان بودن یعنی اون لحظه ایی که بغلش میکنی به تمام دنیا می ارزه.

مامان بودن یعنی همیشه بگه: مردم بچه دارن منم بچه دارم.

مامان بودن یعنی اگه صبح کمی دیر بیدار بشی بهت بگه: دوستای تو ۵تا بچه دارن و الان تو خونه ی خودشونن، تو هم همه ش بگیر بخواب.

مامان بودن یعنی هیچ وقت نمیذاره که تو احساس کنی پدر نداری.

مامان بودن یعنی همه ی زردآلوهای تو حیاطو بفرسته سنندج برای دوتا دخترش و بگه: اونا تو شهر غریبن. (منم پشمک زعفرانی)

مامان بودن یعنی وقتی داره غذا میخوره به یاد بچه هاش که پیشش نیستن صد دفعه بگه: از گلوم پایین نمیره.

مامان بودن یعنی دست ایوب رو از پشت بسته بخاطر صبری که داره.

مامان بودن یعنی اگه دخترش از تهران بهش زنگ بزنه بگه مامان غذا چی دارید ؟ بگه: امشب گرسنه مون نبود، غذا درست نکردم. واسه اینکه دخترش هوس اون غذا رو نکنه.

مامان بودن یعنی خیلی چیزای دیگه. اگه ده هزار جلد کتاب در مورد مامانا نوشته بشه بازم کمه. به نظر من خدا زیبا ترین و بهترین نقش رو به مادرا داده. کسایی که عاشقانه بچه شون رو دوست دارن، صادقانه بچه هاشون رو دوست دارن.

عاشقتم مامانم. نه فقط امروز، بلکه تمام ثانیه ها، لحظه ها، دقیقه ها، روزها، سالها مال توئه این روز فقط یه بهانه س.اون لحظه ایی رو که بغلم میکنی و میبوسی به تمام خوشی های دنیا نمیدم. دیوانه وار دوست دارم. اگه بعد خدا بخوام کسی رو بپرستم شک نکن خود تو رو میپرستم که نماد مهربانی خدا روی زمین هستی. فقط خوبی ازت یاد گرفتم. ازت یاد گرفتم عاشق انسانها، طبیعت، حیوانات باشم. تو به من یاد دادی عاشق باشم. دیوانه تم بخدا. اگر نباشی منم نیستم. دروغ نگفتن، تهمت نزدن، مسخره نکردن، تحقیر نکردن، به فکر دیگران بودن، کمک کردن، عاشق بودن، امیدوار بودن، درست حرف زدن، فکر کردن، کتاب خوندن و هزاران هزار مورد دیگه، اینها چیزهاییه که تو به من یاد دادی. یعنی مامان عاشقتم، میمیرم برات، خاک زیر پاتو میبوسم. تمام دنیا یه طرف تو هم یه طرف.

حسین پناهی: بهشتی را که مادرم در آن نباشد نمیخواهم.

دوستای عزیزم با عرض شرمندگی باید بگم من تا یه هفته ی دیگه نمیتونم بهتون سر بزنم. ایشاالله بعدا جبران میکنم. بابت نظراتتونم ممنونم. ایشاالله هفته ی بعد میام به همه تون سر میزنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:58  توسط سبحانی  | 

س ر د ا ر کَش !

س ر د ا ر نقدی گفتن: ت ح ریم ها بزرگترین نعمت برای کشور ما هستن چون باعث میشه که مردم بیشتر تولیدات داخلی رو مصرف کنن.

پیش بینی می شود در آینده این جملات رو از ایشون بشنویم:

۱: در ز ن د ا ن بودن این همه روزنامه نگار، روشنفکر، نویسنده و... بزرگترین نعمت برای کشور ماست چون باعث می شود فضای ز ن د انهایمان فرهنگی شود.

۲: آلودگی هوای تهران بزرگترین نعمت برای کشورمان است چون باعث می شود مردم کمتر از خانه هایشان بیرون بیایند و ترافیک تهران کم شود.

۳: آمار بالای بیکاری بزرگترین نعمت برای کشور ماست چون باعث می شود که خانواده ها سر کار نروند و بیشتر دور هم باشند و این باعث صمیمیت و گرمی در کانون خانواده میشود.

۴: رفتن د ی پ ل ماتهای ما به استخرهای مختلط بزرگترین نعمت برای کشور ماست چون باعث می شود ما به اختلاف ها و سوتفاهم های فرهنگی مان با کشورهای دیگه پی ببریم.

۵: اینکه ۱۴ میلیون ایرانی زیر خط فقر هستند بزرگترین نعمت برای کشور ماست چون باعث می شود هرچه زودتر این ۱۴ میلیون از گشنگی بمیرن و جمعیت کشورمون کم بشه.

ی ا ر ا ن ه ی من مال تو !

آقا من دلم به حال دکتر میسوزه بخدا. بنده خدا این روزا تمام زندگیش شده این که به ماها اس ام اس بزنه و بگه پولمو پس بدید. دکتر جان درکت میکنم بخدا. میدونم پول لازمی. میدونم یه سال دیگه به کلی پول احتیاج داری. همه ی اینا رو میدونم. میدونم این ی ا ر ا نه ها یه سوتفاهم فرهنگی بود. واسه همین من یکی میخوام ی ا ر ا نه ی خودمو با تو تقسیم کنم. دکتر بیست تومنش برای تو، بیست تومنشم برای خودم. ببین دکتر با بیست تومن خیلی کارا میشه انجام داد. میشه پول آب و برق و گاز و تلفنو بدی. میتونی هر ماه یه خرید مفصل برای خونه بکنی، میتونی هر ماه دکور خونه رو عوض بکنی، میتونی با دوستات یه مسافرت توپ و باحال بری، میتونی دوستاتو دعوت یه رستوران تو بالاشهر بهترین غذاها رو بخورید و خیلی کارای دیگه. تازه آخر ماه یه مقدارم برات میمونه که میتونی پس اندازش کنی یا باهاش یه دونه گاو و گوسفند برای خودت بخری. پس من حاضرم ی ا ر ا نه مو باهات تقسیم کنم. راستش خجالت میکشم هرشب میشینی اس ام اس میزنی. میترسم همینجوری پیش بره مجبور بشی بیای در خونه ی تک تکمون و پولمونو ازمون بگیری. راستی دکتر یه پیشنهادم برات دارم. ببین توی دور سوم هدفمند کردن میدونی چکار کن همه ی پولی رو که به مردم دادی ازشون پس بگیر و بگو دور سوم برعکس دو دور دیگه س باید مردم به من پول بدن. ببین تو دکتری همه جای دنیام مردم به دکتر پول میدن نه دکتر به مردم. پس حق خودته توی دور سوم تو از مردم پول بگیری. دو دور تو به مردم دادی الان نوبت مردمه.

بیکاری...

آقا چرا همه ش میگید بیکاری زیاده ؟ اولا همونجور که توی یکی از پستای قبلیم گفتم ما همه مون سر کاریم. همه مون سرکار گذاشته شدیم یعنی. دوما کار انقد زیاده که برادر بزرگوار ش ه ر د ا ر تهران یازده تا شغل داره. ببین چقد کار زیاده که یازده تاش به یه نفر رسیده. یعنی شما فکر کنید این بزرگوار از هرکدوم از شغلشان ماهی یک میلیون(این حداقل ترینشه آ) بهش بدن، آخر ماه ایشون یازده میلیون دارن. یازده میلیونم که چیزی نیست این روزا. آدم فقط میتونه یه کیلو گوجه سبز و بیست و پنج گرم چاقاله بخره. نوش جونت بزرگوار. حقته. زحمت میکشی.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:18  توسط سبحانی  | 

همیشه دوست داشتم بدونم که این د ی پ ل م ا تامون تو کشورای خارجی چکار میکنن توی این چند روزه به لطف یکی از همین بزرگواران فهمیدم همون کاری رو میکنن که ارازل و اوباش های خودمون توی کشور میکنن !

یکی از برادران عزیز که ظاهرا علاقه ی شدیدی هم به مهماناشون دارن، در حدی که مهماناشون رو میپرستن گفتن که یک سوتفاهم و یک اختلاف فرهنگی بوده. در همین راستا لازم دونستم چندتا نکات فرهنگی رو یاد آور بشم:

۱: در فرهنگ ما خواهران و برادران با همدیگه نمیرن توی یک استخر. معمولا خواهران روزای زوج میرن برادارن هم روزای فرد، روزای جمعه هم که تعطیله ملت منتظرن !!!

۲: در فرهنگ ما به این کار میگن تعرض و به این بزرگوار میگن بی تربیت !

۳: احتمالا منظور این آقا این بوده که شاید اون بزرگوار خواسته اون بچه ها رو نوازش کنه. باید محض اطلاع این برادر بگم که در فرهنگ ما وقتی میخوان یه بچه رو نوازش کنن معمولا لپشو میکشن و بهش میگن: چطوری گوگولی. اگر روشهای دیگه ایی برای نوازش بچه ها هست خواهشمندم مسولان امر هرچه زودتر اطلاع رسانی فرمایند تا ما هم از این اختلاف های فرهنگی ایجاد کنیم.

از مسولین محترم تقاضا دارم که نحوه ی برقرای ارتباط صحیح رو به این بزرگواران آموزش بدن، همینجوری پیش برن جمعیت کشورمون دو برابر میشه ! و تعداد کشورایی که باهامون دوستی شون رو ادامه میدن به صفر میرسه ! توی تمام دنیا فقط برادارن کمونیست چینی و روسی رو داریم که اگر این بزرگواران روابطشون رو همینجوری ادامه بدن این دوتا رو هم از دست میدیم.

در آخر هم از مسولین بخاطر برخورد لطیف و رمانتیکی که با این د ی پ ل م ا ت داشتن کمال تشکر رو دارم و تقاضا دارم در ادامه ی این برخورد رمانتیک تندیسی به این بزرگوار بابت روابط های گسترده شون اعطا شود و هرچه زودتر این قهرمان رو به وطن برگردونید و در صدا و سیما او را مجری برنامه ی کودک بکنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 6:23  توسط سبحانی  | 

برام فرقی نمیکنه چه س یاستی داری، چه دینی داری، چه فکری داری، چه هدفی داری، به عشق چه کسی این کار رو انجام میدی، فقط میخوام بدونم وقتی یک انسان رو میکشی، وقتی زندگی و نفس کشیدن رو از یه انسان دیگه میگیری چه حالی داری ؟ میخوام بدونم چند لحظه قبل از اینکه بزنی زیر اون چهار پایه قدرت این رو داری تو چشمهای اون آدم نگاه کنی ؟ وقتی میزنی زیر چهار پایه چه تصویری در ذهنت هست ؟ به چه چیزی فکر میکنی ؟ چه حالی داری ؟ وقتی قلب کسی را نشانه میگیری در ذهنت چه چیزی میگذرد ؟ وقتی پدر بچه ایی را جلوی چشم بچه میکشی و چند ساعت بعد بچه ی خودت را بغل میکنی چه حالی داری ؟ وقتی پدری را میکشی، مادری را میکشی و بچه اش را عزادار میکنی و شب بچه ی خودت را در آغوشت میخوابانی چه حالی داری ؟ به اون بچه هم فکر میکنی ؟ همیشه دوست داشتم حال آدمایی مثل تو رو بدونم. همیشه دوست داشتم بدونم در ذهن آدمایی مثل تو چه میگذره. وقتی اسید رو میپاشی روی صورت یک انسان و زیبایی و زندگی رو از اون آدم میگیری چه حالی داری ؟ بعدا که به کارت فکر میکنی دیوانه نمیشی ؟ حالت رو میخوام بدونم وقتی بمب رو حاضر میکنی تا اونو در یک محل عمومی منفجر کنی، وقتی بهت میگن با اون بمب تو آدمای بی گناهی کشته شدن چه حالی داری ؟ احساس یه قهرمان رو داری یا دیوانه میشی ؟ شب میتونی بخوابی یا نه ؟ اصلا برات مهمه یا نه ؟ شاید هیچ وقت کسی ندونه که این کارا کار تو بوده ولی خودت که میدونی، خودت که خبر داری تو بودی که انسانی رو کشتی، چطور دیوانه نمیشی ؟ تو آدمی بخدا، روح خدا در وجود توست، تو مقدس ترین مخلوق خدایی. به چه قیمتی حاضری آدم بودن خودت رو بذاری زیر پا، به عشق چه کسی و چه چیزی غیرانسانی ترین رفتارا رو انجام میدی ؟ با چه هدفی زندگی رو از یه انسان دیگه میگیری ؟ تو به شکل انسان خلق شدی که انسان باشی اگر قرار بود نقش یک غیر انسان رو بازی کنی از اولش به شکل یک مخلوق دیگه خلق میشدی. تو انسانی بخدا، همین...
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:46  توسط سبحانی  | 

از بچگی تا الان یه سری آرزو دارم من که تا حالا هیچ کدومشون برآورده نشدن. آرزوهای من بدون هیچ ترتیب خاصی اینا هستن:

۱: یکی از آرزوهای زندگی من اینه که یه بار بیهوش بشم بعد منو ببرن بیمارستان بعد وقتی به هوش بیام بگم: من کجام ؟ اینجا کجاس ؟ چرا منو آوردین اینجا ؟ آی دوست دارم این اتفاق بیفته.

۲: یکی دیگه ش اینه که همیشه دوست داشتم یه دوست داشته باشم که با یه مرد خشن ازدواج کنه. بعد یه روز شوهر دوستم ، دوستمو در حد مرگ بزنه بعد دوستم بیاد خونه ی ما و من بهش بگم: دستش بشکنه، چجور دلش اومده تو رو بزنه.

۳: یکی دیگه از آرزوهام اینه که یه بار که تمام مدارک مهم زندگیم تو کیفمه برم تو خیابون بعد یه نفر بیاد کیفمو بزنه. بعد من داد بزنم بگم: کمک. بعد مردم دورم جمع بشن. بعد یکیشون بگه: اشکال نداره خانم همین که بلایی سرت خودت نیاوردن از هرچیزی مهمتره. بعد من بگم چی چی رو اشکال نداره دار و ندارم تو اون کیف بود، بدبخت شدم. بعد یکی دیگه بگه: همینه، مملکت بی صاحب همینه. بعد یکی دیگه بگه: غصه نخور خانم، مملکت قاون داره، مطمئن باش قانون پدرشون رو درمیاره.

۴: یکی دیگه از آرزوهام این بوده که دستم یا پام بشکنه بعد گچش بگیرم. یعنی این آرزو رو از طفولیت تا الان دارم آ.

۵: یکی دیگه از آرزوهام اینه که که یه بار که میخوام مسافرت خارج از کشور برم تو فرودگاه اون آدمی که داره پاسپورتمو مهر میزنه یه لحظه خشکش بزنه بعد پاسپورتو نگاه و سرشو بالا بگیره منو نگاه بکنه بعد دوباره همین کارو بکنه. بعد بگه شما یه لحظه وایسا من الان میام. بعد بره و با یه آقایی که یه بی سیم تو دستشه برگرده. بعد اون آقاهه که بی سیم تو دستشه بگه: شما بایدبا من بیای. بعد من بگم: یعنی چی ؟ من پرواز دارم. دیرم میشه.من جایی نمیام. بعد اون آقاهه بگه: خانم با من بحث نکن من دستور دارم باید شما رو با خودم ببرم. بعد من بگم: آخه واسه چی ؟ حداقل بگید کجا میبرید منو ؟پروازم چی میشه ؟ بعد اون آقاهه بگه: خانم شما ممنوع الخروجی. یعنی عاشق اینم که ممنوع الخروج بشم. خیلی اتفاق با کلاسیه آ.

۶: یکی دیگه از آروزهام اینه که بهم بگن باید خبر مرگ یکی از فامیلای درجه اول یکی از دوستامو من بهش بدم. بعد من بهش بگم بابات تصادف کرده، اتفاق خاصی براش نیفتاده فقط یه کم زخمی شده. بیا بریم بیمارستان. بعد وقتی رسیدیم بیمارستان و فهمید که باباش فوت کرده گریه بکنه، جیغ بزنه، بیهوش بشه.

۷: یکی دیگه از آرزوهام اینه که یکی از دوستام خودکشی بکنه بعد من اونو ببرم بیمارستان بعد وقتی به هوش اومد یه دونه بزنم تو گوشش و بهش بگم: آخه تو با خودت چکار کردی ؟ این دیونه بازیا یعنی چی ؟

۸: یکی دیگه از آرزوهام اینه افسردگی شدید بگیرم بعد سیگاری بشم خیلی باکلاسه آدم افسرده بشه آ.

۹: یکی دیگه از آرزوهام اینه که یه روز که تو خیابون میخوام پارک دوبل انجام بدم، نتونم این کارو بکن. بعد اطرافمو نگاه کنم ببینم یه پسر دم بخت خوشتیپ خوش قیافه ی خونواده دار مومن پولدار تحصیل کرده ی باشخصیت جنتلمن باسواد اون طرفا هست. بعد من بگم: ببخشید آقا میشه لطف کنید این ماشینو برام پارک کنید. بعد پسره بگه: خواهش میکنم، حتما. بعد بره تو ماشین و ماشینو پارکش کنه بعد پیاده شه بعد ازش تشکر کنم و بره. بعد که سوار ماشین شدم ببینم که گوشیشو تو ماشین جاگذاشته. بعد چند ساعت بعد خودش زنگ بزنه به گوشیش و بگه من همونی که هستم که صبح سوار ماشین شدم. خلاصه با هم یه قراری بذاریم که گوشی رو بهش پس بدم. بعد با هم آشنا بشیم و بعدش با هم ازدواج بکنیم، بعد دوتا بچه ی خوشگل بدنیا بیاریم و تا آخر عمر با خوشی با هم زندگی بکنیم. بعد برای بچه هامون توضیح بدیم که چجوری با هم آشنا شدیم.

۱۰: یکی دیگه از آرزهام اینه که خواب ترسناک ببینم بعد یهو از خواب بپرم و جیغ بزنم و گریه بکنم بعد مامانم برام آب بیاره. انقد دوست دارم این اتفاق بیفته. خواب وحشتناک میبینم آ ولی هیچ وقت نمیترسم و بیدارم نمیشم.

این پستو تقدیمش میکنم به ننه جون بخاطر تمام محباتش نسبت به من. دمت گرم ننه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:33  توسط سبحانی  | 

حالم بهتر است ! دارم کم کم آدم میشوم. نمیشه از وبلاگ نویسی و اینترنت برای مدت طولانی خداحافظی کرد. خودتون که میدونید آدمو بدجور معتاد میکنه. سلام ! خوب هستید ؟ میدونید چیه حال و هوای من مثل حال و هوای بهاره، یه لحظه ابریم، چند لحظه بعدش آفتابی و... فعلا خوبم.

پس میگیرم حرفهایم را:

میخوام حرفام رو توی اون پستی که یه عکس از حیایی و شریفی نیا گذاشته بودم و یه چیزی در موردشون نوشته بودم پس بگیرم به چند دلیل: اول اینکه من اعتقاد دارم که هر انسانی آزاده اونجوری که خودش دلش میخواد زندگی کنه و تصمیم بگیره، پس اون دو نفر هم آزادن و اختیارشون دست خودشونه و از یه نظرایی به من ربطی نداره که چه راهی رو انتخاب میکنن و چکار میکنن، از همینجا میگم که هر کاری که این دو نفر انجام میدن برام قابل احترامه حتی اگه با کارشون مخالف باشم دوم اینکه: من دوست ندارم همه چیز قاطی سیاست بشه اما متاسفانه توی اون پست خودم این کارو کردم و هنر و سیاست رو با هم قاطی کردم و سوم اینکه من اون فیلم رو ندیدم و فقط یه تبلیغ پنج دقیقه ایی از اون فیلم رو دیدم پس حق قضاوت ندارم. حرفامو در مورد اون دو نفر(با اینکه با خیلی از کاراشون مخالفم) پس میگیرم و بازم میگم هر انسانی حقشه اونجوری که خودش میخواد زندگی کنه نه اونجوری که دیگران میخوان.

کت و کراوات !!!

اگه یه پنج تومنی دم دستت هست یه نگاه بهش بنداز ببین یه کت و یه کراوات نمی بینی...!!!

برای کاک امید ح:

سلام کاک امید. ممنون از اینکه خودتون رو معرفی کردید. من دوست دارم وقتی کسی برام نظر میذاره خودش رو قشنگ معرفی بکنه. آدمایی که با اسم خودشون نظر میده نظرات و حرفاشون برای همیشه تو ذهن من میمونه اما کسایی که با اسم مستعار نظر میدن بعد از اینکه نظرشون خوندم نظرشون یادم میره ! اتفاقا اینجور جاها جای خوبیه برای بحث کردن و آشنایی با افکار همدیگه. دلیلی نداره ما افکارمون و حرفامون رو از ترس دیگران نگیم. راحت حرفتو بزن.

شدم مارکوپولو این روزها:

این روزا شدم مارکوپولو، از این سیتی به اون سیتی. خودمم دیگه خسته شدم. حالم از هرچی ماشین و جاده و پلیسایی که خودشون رو قایم میکنن ! و آسفالت و... بهم میخوره. فکر کن نیم ساعت پیش رسیدم خونه(از کرمانشاه برگشتم) صبح زود هم باید بیدار شم برم یه جای دیگه دوباره ماشین، جاده. وای. الان به شکل وحشتناکی خوابم میاد. واقعا نمیدونم چی نوشتم و چی گفتم. تو راه که بودم داشتم به سوژه هایی که میخواستم اینجا در موردشون بنویسم فکر میکردم. اون لحظه چیزای زیادی به ذهنم رسید ولی الان نه فکرم کار میکنه، نه چشام، نه دستم. الان فقط خواب میخوام. شیش صبح دوباره باید بیدار شم من رفتم. بیشتر از این انرژی نداشتم برای این پست. گود نایت سیسترز اند برادرز. انقد خوابم میاد احتمالا تا قبل از اینکه این پست ثبت بشه خوابم ببره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:40  توسط سبحانی  | 

سلام. حال شما ؟ من که داغونم. این روزا درد بی درمون گرفتم. حال و حوصله ی هیچ چیزو ندارم. خسته م. خیلی چیزا حالمو بد کرده: جبر جغرافیایی، بی فایده بودن، زندگی پر از تناقض، مصرف کننده بودن، تنهایی، بی سوادی و خیلی چیزای دیگه. به قول نامجو: از آمدنم هیچ معلوم نشد یک نمای الکی. هرچی فکر میکنم فایده م چیه و فلسفه ی بودنم روی زمین چیه نمیدونم. اگه خدا جای من یه درخت خلق میکرد فایده ش بیشتر بود بخدا. از آمدنم و رفتن ما سودی کو، یک هبوط الکی یک سقوط الکی، خودمم موندم بودن من اینجا چه سودی داره، فقط تیکه ایی از زمینو اشغال کردم و بس. یک هفته به من مرخصی میدی، لذتای الکی. مسافرت و تفریح هم نمیتونه درد منو درمون کنه، وقتی دلت خوش نباشه تا خود بهشت هم بری فایده ایی نداره. وای دهه ی چهل خیلی باحال، نوستالژی های الکی. خداییش نوستالژیهای الکی، مردیم از بس به خاطرات بیهوده ی گذشته فکر کردیم. تا حالا جمع روشن فکرا رفتی، روشن فکرای الکی، چهره های الکی، تا حالا تفریق روشن فکرا رفتی، تیکه های الکی، تا حالا ضرب روشن فکرا تقسیم روشن فکرا رفتی، ماست مال های الکی. چی بگم که خود نامجو همه چیزو گفته. اونا با ما دشمنن، ما خوبیم اونا عنن این شرقیای الکی، غربیای الکی، توهمای الکی. بخدا خسته م از این همه توهم، از این دشمن خیالی خسته م، از این نفرتای الکی، از دشمنی که بدون اینکه هیچ کاری بکنه زندگی ما رو داغون کرد!!! کجایی دشمن خیالی که سی ساله فقط از تو برای ما گفتن و ما بخاطر اینکه تو بلایی سرمون نیاری هر بدبختی رو کشیدیم !!! کجایی خودتو به ما نشون بده ای توهم الکی. تو نسبت به دیگران موفق تری، نسبتای الکی. همین حرفا منو ناموفق کرد. زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی. وقتی فکر میکنم که جبر جغرافیایی چه بلایی سرم آورد دیوانه میشم. وقتی به این فکر میکنم که جبر جغرافیایی کاری کرد که پوچ ترین و بیخود ترین و الکی ترین بشن دغدغه م و بشن اصل زندگیم به مرز جنون میرسم. حالم بده. یه مدت اینجا نیستم. دیگه حوصله ی اینترنت رو هم ندارم. یه مدت نیستم. نمیتونم بهتون سر بزنم. میخوام با خودم خلوت کنم. خدانگهدارتون تا هروقت حس و حال نوشتن داشتم و اومدن به نت رو داشتم. دلم تنهایی میخواد.

در مورد پست قبلی یه چیزایی باید بگم. اول از همه باید بگم که اون دوتا عکس هیچ ربطی به هم نداشتن بعدشم هرکدومتون میخواید بدونید منظورم از اون حرفایی که در مورد شریفی نیا و حیایی نوشتم چیه برید تو گوگل و فیلم "قلاده های طلا" رو سرچ کنید بعد میفهمید منظورم چی بوده. صائب جان یه وقتایی آدم فقط با یه جمله یا چند جمله میتونه حالشوُ احساسشوُ نظرشو بگه. منم پست قبلی رو که مینوشتم واقعا حس و حال تحلیل کردن نداشتم. همون چندتا جمله فقط تو ذهنم بود. در مورد عکس هم بخاطر این ورش داشتم چون کیفیت خوبی نداشت. تو پستای بعدی یه دونه عکس بهتر از خودم میذارم. یک دوست عزیز میدونی چیه، من از نصحیت شنیدن متنفرم پس خواهشا دیگه نصیحت نفرمایید. من متنفرم از نظرایی که با اسم مستعاره، اگه میشه با اسم خودت نظر بذار. نظرایی که با اسم مستعاره برای من هیچ ارزشی نداره. اگه حرفت حقه با اسم واقعی خودت حرفتو بزن. امروز عزیز برای من هیچ فرقی نمیکنه که "شیرکو بی کس" متعلق به چه گروه سیاسی هست. من فقط گفتم توی عراق همچین چیزی شنیدم. ممنونم بابت مطلبی که میخوای بفرستی ولی واقعا الان توی شرایطی هستم که هیچ چیزی برام اهمیت نداره. فکرم درگیره. شیرکو بی کس هم هرکجا که هست و طرفدار هرکسی که هست خوش باشه. بازم از شما ممنونم. ولی بخدا این روزا هیچ چیزی برای من اهمیت نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:21  توسط سبحانی  | 

         ننگت باد مردک         

تو اگه یه ذره حیا داشتی و تو اگه یه ذره شریف بودی حاضر نبودی بخاطر چند میلیون حق و حقیقت رو بذاری زیر پات. خاک بر سر جفتتون که بخاطر چند میلیون پول و بخاطر فکر پوسیده تون از خون اون همه آدم میگذرید. فعلا که شیطان قلاده اش را بر گردن شما انداخته و شما رو به هر طرفی میکشونه، فعلا که اون بالایا قلاده ی میلیونی خودشون رو دور گردنتون انداختن و شما رو به هر طرفی میکشونن. خاک بر سرتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 0:38  توسط سبحانی  | 

بازگشت غرور آفرین خودم رو به همتون تبریک میگم. اینجانب دیروز برگشتم. سلام. مسافرت خوبی بود. چندتا چیز جالب دیگه از اونجا براتون بگم: ۱: اونجا بوق زدن یه جور بی فرهنگیه برای همین توی خیابوناشون اصلا صدای بوق ماشین رو نمیشنوی. ۲: از عربا خوششون نمیاد. ۳: با یه مدرک کاردانی هم میرن سر کارن. تا فارغ التحصیل میشن میرن سر کار. ۴: خیلی دغدغه ی مادی ندارن. خیلیاشون وضع مادی خوبی دارن ۵: غذاهاشونم تقریبا تنده ! من شخصا با غذاهاشون یه کوچول مشکل دارم. ۶: عاشق فیلمای ایرانی هستن. الان به شدت درگیر سریال ستایش هستن. ۷:  سینما ندارن ! اهل سینما رفتن نیستن ! در کل آدمای خیلی خوبی هستن. پیشنهاد میکنم حتما برید. به نظر من شهر سلیمانیه خیلی باحال تر و قشنگ تر از شهر هه ولیر(اربیل) بود. سلام دوستای عزیزم. تعطیلات خوش میگذره ؟ سال نود و یکتونم مبارک ! راستش الان که دارم این مطلبو مینویسم توی کردستان عراق شهر، هه ولیر(اربیل) هستم. مسافرت با خوانواده اومدیم اینجا جاتون خالی،جای قشنگیه. اصلا فکر نمیکردم اینجوری باشه. یه تصور بد از کردستان عراق داشتم اما خوشبختانه اینجا خیلی فرق داره با تصور من. راستش میخواستم وقتی برگشتم خونه آپ کنم اما اینجا سرعت اینترنت انقدر وسوسه کننده س که نمیتونم اینجا چیزی ننویسم. این پست سوغاتی من واسه شماس مخصوصا برای روشنک جان که ازم خواسته بود براش سوغاتی بیارم. روشنک جان اینم سوغاتی، گفته بودم سوغاتی برات سوژه میارم اینم چندتا سوژه از کردستان عراق. من اینجا چیزایی که به نظر خودم جالب بود رو براتون مینویسم، خواهرمم(خاتون زستان) کلی براتون عکس گرفته که به وقتش میزاردش تو وبلاگش(خونوادگی مهربونیم آ، به فکر شماهام بودیم که براتون سوغاتی بیاریم. باشد که قدرمان را بدانید) اینم سوژه:
1: مردم کردستان به شکل شگفت انگیزی مهمان نوازن. وحشتناک مهمان نوازن، ببین یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. عجیب مهمان نوازن یعنی جوری که یه وقتایی سر اینکه مهمون بره خونه ی کدومشون با هم داعواشون میشه.
2: اصلا اهل تعارف نیستن. پیشنهاد میکنم وقتی اومدید اینجا اصلا تعارف نکنید. اینا مثل ما نیستن که با زور چای و میوه و غذا رو بکنن تو حلق مهمون. یه بار بهت میگن خوردی، خوردی نخوردیم ولت میکنن.
3: چیزی که برام جا لب بود این بود که یه هفته تو سلیمانی(سلیمانیه) بودم فقط دوتا موتور دیدم ! خیلی جالبه توی شهرشون موتور ندارن. شهرشون خیلی آرام و ساکته.
4: چایی رو با قند نمیخورن با شکر میخورن.
5: موقع روبوسی چهار بار یه طرف صورت آدمو میبوسن.
6: از چنگال استفاده نمیکنن.
7: توی پیاده روهاشون یه دونه آشغال هم ندیدم. خیلی شهرشون تمیزه.
8: کشور عراق اصلا تولیدات داخلی نداره. حتی آدامس رو هم از کشورهای دیگه وارد میکنن.
9: اسمای جالبی میزارن رو بچه هاشون مثلا اسم میوه ! اسمهایی مثل هنار(انار) گیلاس،تری(انگور)، هرمی(گلابی) و... اسمای جالب دیگه ایی هم دارن مثل خنده. خنده اسم دختره اینجا.
10: اینجا به شدت  چند حزبیه. اینجا حتما یا باید وابسته به یه حزب باشی یا طرفدار یه حزب خاص، یعنی نمیشه تو کردستان عراق باشی و طرفدار یه حزب خاص نباشی.
11: اینجا هم مثل ایران خودمون برای مردم هر کدوم از شهرها جوک میسازن و اسمهای خاصی هم  رو همدیگه میزارن.
12: خیلی جالبه با وجود این همه نفتی که دارن هنوز خونه هاشون لوله کشی گاز نداره و تو خونه هاشون گاز ندارن.
13: از جلال طالبانی و مسعود بارزانی خوششون نمیاد چون میگن همه ی ثروت کردستان رو بردن برای خودشون.
14: ایران و مردم ایران و زبان فارسی رو دوست دارن. خیلی هاشون حتی زبان فارسی رو هم بلدن. عاشق گوگوش و معین هستن. یعنی تو مغازه هاشون که میری همه ش صدای معین رو میشنوی. با حالاشونم استاد شجریان رو دوست دارن.
15:شاید باورتون نشه و براتون جالب باشه ولی توی کردستان مواد مخدر وجود نداره.
16: شیرکو بی کس رو بدون شک همه ی کردا میشناسن و شاید بعضی از ایرانیا هم بشناسن. همه میدونن که شاعر بزرگیه. شاید اگه بخوام با کسی تو ایران مقایسه ش کنم احمد شاملو باشه(خواهشا دوستانی که توی شعر و ادبیات تخصص بیشتری دارن بهم بگن که این مقایسه م درسته یا نه ؟) اما چیزی که جالبه اینجا خیلی دوسش ندارن چون طرفدار و مسعود بارزانیه. حتی یه نفر میگفت من روزی چند بار تو خیابون میبینمش ولی اصلا محلش نمیذارم. فکر کن شیرکو بی کسو ببینی و محلش نذاری. برام خیلی عجیب بود. از نظر خیلیا شیرکو بی کس یه هنرمند درباریه اینجا بر اساس حزب آدما رو قبول میکنن، اگه تو حزب مورد علاقه شون نباشی دیگه کاری به کارت ندارن.
17: چیزی که منو شوکه کرد این بود که توی کردستان مردم لباس کردی نمیپوشن. یعنی توی خیابونا، محل کار و... لباس کردی نمیپوشن. حتی اگه کسی تو شهر سلیمانی با لباس کردی بره بیرون یه جورایی میشه جواد و بی کلاس و... حتی یه نفر میگفت اگه با
 لباس کردی برم یه اداره ایی کارمو راه نمیندازن. فقط تو عیداشون لباس کردی میپوشن. مثلا الان که عید نوروزه.
18: کلا جای قشنگیه، پیشنهاد میکنم حتما برای یه بارم که شده بیاید کردستان عراق.
شاید غم انگیز ترین قسمت این سفرم روزی بود که رفتیم حلبچه. توی این چند سالی که در مورد شیمیایی حلبچه و مظلومیت مردم حلبچه شنیده بودم هیچ وقت نتونسته بودم مظلومیت این مردم رو درک کنم تا روزی که خودم رفتم حلبچه. لحظه ی اولی که وارد حلبچه شدم حال عجیبی داشتم. یک احساس خیلی بد. احساس خفگی میکردم. فضای شهر برام سنگین بود. مجسمه ی "عمر خاور" رو دیدم، حال عجیبی داشتم. چه مظلومانه خودش و بچه ش جان داده بودن. به کدامین گناه ناکرده ؟ بخاطر چه چیزی ؟ نمیخوام بیشتر از این در مورد حلبچه بنویسم به دو دلیل: اول اینکه نمیخوام توی این تعطیلات حالتون گرفته بشه دوم اینکه میخوام توی یه وقت دیگه یه پست رو کامل اختصاص بدم به حلبچه و در مورد حلبچه بنویسم.
نمیتونم بهتون سر بزنم تا وقتی برگردم خونه ی خودمون. فعلا بای بای. راستی اینجا نه سایتی فیلتره نه پارازیت هست نه کسی بهت  میگه چجوری لباس بپوش نه روزنامه نگاری زندانی میشه و...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 3:21  توسط سبحانی  | 

سلام بر و بکس دنیای نت. حال شما ؟ خوب هستید ؟ این پست آخرین پست این وبلاگ توی سال نوده. با اجازه تون من میخوام یه مسافرتی برم. تا یکی-دو هفته ی دیگه نمیتونم بیام توی نت و بهتون سر بزنم. دلم براتون تنگ میشه.

گر تو سبزی سبزم، گر تو شادی شادم، من ز شیرینی تو فرهادم، وطنم، ایرانم عید آن روز مبارک بادم که تو آبادی و من آزادم. نوروز پیشاپیش مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:18  توسط سبحانی  | 

یهو هوس کردم بیام اینجا بنویسم. چیز خاصی هم تو ذهنم نیست !

ما همه سر کاریم:

با یه دوستی حرف میزدیم میگفت اینجا بیکاری زیاده و آمار بیکاری بالاست و از این حرفا. میخوام به این دوست عزیز بگم کجای کاری عزیزم ما سالهاست که سر کاریم. اینجا هیشکی بیکار نیست. اینجا همه سر کارن.

اسم های خارجی:

همیشه برام جالب بوده که بدونم معنی این اسم هایی که این امریکایی ها و انگلیسی ها میذارن رو بچه هاشون چیه. این همه میگیم مایکل و جنفیر و... معنیشون چیه. این ترم یه درسی داریم بهش میگن واژه شناسی. توی این کتاب معنی این اسمها رو نوشته. چندتاشو اینجا برای شمام مینویسم. شاید برای شمام جالب باشه. آلیس: اشراف زاده. جنیفر: موج. جسیکا: ثروتمند. ملیسا: زنبور عسل. الکساندر(الکس): حامی، قیم. آنتونی: قابل ستایش. دیوید: خیلی دوست داشتنی. جورج: کشاورز. جان: هدیه ی خدا. مایکل: خدا مانند. رابرت: مشهور. ویلیام: حامی، قیم.

حاج آقا و...

بابا اینکارو نکن. مگه نمیبینی هوا داره تاریک میشه. الان برمیگردن پوستمونو میکنن. تو چیکار بهشون داری، ولشون کن خودشون بالاخره آدم میشن و دست از این کارا بر میدارن. ابی جان خودت نکن این کارو من حوصله ی زندان ندارم. اونو نشکن دیگه، بابا اونو خیلی دوست دران، نکن جان اسی...ـــ حاجی ساکت شو بذار کارمو بکنم. انقد نترس، تموم میشه الان میریم.

.

.

.

بخشی از مکالمه ی حضرت ابراهیم و حاج آقا موقع شکستن بت ها.

چهارشنبه سوری:

در طول سال نه فضایی برای شادی مردم هست. نه شرایطی ایجاد میکنن که مردم خوشحال باشن. نه جایی برای تخلیه ی انرژی وجود داره. مردم موندن و یه چهارشنبه سوری، مردم موندن و یه شب. باید توی این یه شب همه ی انرژی یک سالشونو تخلیه کنن بعد میخوان که هیچ اتفاق بدی هم توی این شب نیفته. خوب بابا جان در طول سال موقعیتای مختلفی رو ایجاد کنین که مردم انرژیشون رو تخلیه کنن که توی این یه شب برای یه کم تخلیه ی انرژی و شادی کردن با جون خودشون بازی نکنن.

دلم برات تنگه:

دلم برای یه دوست قدیمی تنگه. فصل بهار که میرسه دلم برای این دوست تنگ میشه! احتمال میدم بیاد توی این وب. البته خیلی مطمئن نیستم. غرورم نمیذاره اسمتو بیارم. امیدوارم بدونی منظورم توئه. اگه فهمیدی منظورم خودته یه نظر برام بذار!!! یه کم راهنماییت میکنم تا خودت بفهمی کی هستی. از بچه های وبلاگ نویس قدیمی، عینکی هستی، خیلی مغروری. بیشتر از این راهنمایی نمیکنم که نفهمی منظورم توئه !

حاج آقا و...

بچه جان برای چی گریه میکنی ؟ نترس عزیزم. من اینجا پیشتم. ــــ من میترسم عمو، اینجا خیلی تاریکه. ـــــ اشکال نداره عمو جون صبح که شد باهم میریم بیرون. ـــ عمو تو چجوری اومدی اینجا ؟ ـــ والله عمو جون من اومدم آب بخورم زیادی خم شدم کلام افتاد این تو، الانم اومدم که برش دارم. عمو قربونت بره نترس. خودم مواظبت هستم. ـــ آخه عمو تو خیلی پیری نمیتونی از من مراقبت کنی. ــــ عمو جون اینجوری نگاه نکن منو. من حالا حالاها هستم. با خودم شرط بستم تا رکورد نوحو نشکنم از این دنیا نرم.

.

.

.

بخشی از مکالمه ی حضرت یوسف و حاج آقا در چاه.

حاج آقا و...

نکبت این کارو نکن. میفهمن. خنگ که نیستن. این قرصا قوین. بابا پزشک قانونی بعدا میفهمه گندش در میاد. ـــ حاجی جون خودت ساکت بذار من کارمو بکنم. یه جوری این کارو میکنم که کسی نفهمه کار من بوده. ـــ بهرحال من بهت گفتم بعدا همه فهمیدن نیای سراغ من و بگی کمکم کن.

.

.

.

بخشی از مکالمه دکتر مایکل جکسون با حاج آقا.

حاج آقا و...

بابا برو تو. مگه بهت نگفتم اول باید شتره بیاد بیرون، بعد تو ؟ برو تو، کارو خراب نکن. مگه نمیبینی مردم منتظرن که شترو ببینین. برو تو، بعد از شتره بیا بیرون. صد دفعه بهت گفتم اول شتر بعد تو.

.

.

.

عصبانیت حضرت صالح از حاج آقا در هنگام بیرون آوردن شتر از کوه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 23:39  توسط سبحانی  | 

مرگ پایان کبوتر نیست. فوت خانم دانشور رو تسلیت میگم. پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست.

شاید این مطلب رو بعضیاتون خونده باشید. این مطلب رو فرهاد جعفری جامعه شناس و نویسنده درباره ی برنامه ی بفرمایید شام نوشتن.برای من که جالب بود. شما هم بخونیدش.

بفرمایید شام وجامعه ایران شبکه تلویزیونی من وتو
 
 
 
از این نکته اگر بگذریم که: تلویزیونی مثل «من و تو»، با «‌سی‌چهل کارمند» و احتمالاً با بودجه‌ای در حدود «یکی‌دومیلیارد‌ تومان در سال»؛ توانسته «صدا و سیمای جمهوری اسلامی» با «چندین هزار کارمند» و «هزار و صد و بیست میلیارد تومان بودجه‌ی رسمی» را عملاً «بایکوت» و «بلااستفاده» کند] لابد خیلی‌هاتان بیننده‌ی برنامه‌ی پرطرفدار «بفرمائید شام» در شبکه‌ی «من و تو» هستید.

برنامه‌ای که به‌نظرم، می‌تواند یک «نمونه‌ی جامعه‌شناختی بسیار صادق از کلیتِ جامعه‌ی ایرانی» و «میانگینی از وضعیت اخلاقی و فرهنگی آن» (به‌ویژه طبقه‌ی متوسط شهری‌اش) باشد. آنقدر که اگر یک جامعه‌شناس بخواهد به «وجه غالب خصوصیات اخلاقی ایرانیان در دهه‌ی هشتاد» دست یابد؛ لازم نیست توی کوچه و بازار ایران راه بیفتد و خودش را خسته کند و از تک و تا بیندازد. بلکه فقط کافی‌‌ست بنشیند پای چند قسمت از این برنامه تا بفهمد «ایرانی امروز»، چه گونه‌ای از ایرانیان است!

می‌خواهد خوش‌تان، بیاید می‌خواهد خوش‌تان نیاید؛ در یک جمله بگویم که: به‌طرز غم‌انگیزی؛ ملتِ «منحطی»ی شده‌ایم. آنقدر که اگر برای اینکه بشود قومی را «منحط» خواند فقط کافی باشد که یکی‌دوتا از خصایص زشت اخلاقی آن ملت را بر بشمریم؛ باید درباره‌ی خودمان منصف باشیم و بگوئیم که: «ما ایرانیان امروز؛ دربردارنده‌ی مجموعه‌‌ی کم‌‌نظیری از زشت‌ترین خصائل هستیم».

چون در اکثریت شرکت‌کنندگان این برنامه [که «خودِ ما» هستیم، هرچند با اسامی متفاوت] به‌راستی کدام یک از این صفات زشت اخلاقی وجود ندارد:

«ترس ب
زدلانه از شکستِ خود»، «وحشتِ حقیرانه از پیروزی دیگران»، «تمایل به عدم موفقیتِ دیگری» (که با قبلی فرق دارد)، «بخل و حسادت»، «تنگ‌نظری»، «زیرپاکشی»، «دروغ‌گوئی»، «کتمان حقیقت»، «ظاهرگرائی»، «نامهربانی»، «بدگوئی درباره‌ی شخص غائب»، «بهانه‌گیری و عیب‌جوئی‌های پیش‌پاافتاده»، «بدگمانی و بددلی»، «بدخواهی برای دیگران»، «عدم همکاری»، «عدم خویشتنداری»، «پررنگ‌کردنِ نقاط ضعف دیگری در انظارعمومی به‌قصد تحقیر و تخریب شخصیت»، «عدم اعتماد و بدبینی»، «شلختگی‌های زبانی و بی‌دانشی فاحش»، «بی‌صبری و بی‌قراری برای کامیابی»، «ناتوانی در یافتن حوزه‌های مشترک برای همدلی»، «توطئه و دسیسه برای تخریب دیگری»، «پرهیز از اقرار به خوبی‌ها و زیبائی‌ها و توانائی‌های دیگران»، «فقدان اعتمادبه نفس»، «کوشش برای تخریب اعتمادبه‌نفس شخص دارنده»، «ناشیگری و نابلدیِ مطلق در ارتباط‌گیری اجتماعی با دیگران»، «عبوس و تلخ‌کام و ابرودرهم‌کشیده»، و بسیار مانند این.

آن‌هم برای «هزار پوند»!... یا برای «موفقیت در یک مسابقه‌ی آشپزی تلویزیونی»! [ببینید که وقتی پای «میلیاردها تومان» در میان باشد؛ این صفات زشت، تاچه اندازه در یکایک ما، برجسته می‌شوند!].

درحالی‌که «یک ملت زنده و رشید»؛ تا این اندازه از شکست نمی‌ترسد، تا این اندازه از پیروزی دیگران غمگین و سرخورده نمی‌شود، تا این اندازه بخل نمی‌ورزد، تا این اندازه دروغ نمی‌گوید، تا این اندازه حقیقت را کتمان نمی‌کند، تا این اندازه نامهربان و بی‌اعتماد و بدخواه و بهانه‌جو و بی‌صبر و بدگمان نیست، تا این اندازه بی‌اعتمادبه‌نفس نیست، تا این اندازه عبوس و غمگین و افسرده نیست، تا این اندازه برای به‌شکست‌کشاندن دیگری خود را حقارت نمی‌اندازد، تا این اندازه از برقراری ارتباط دوستانه و سازنده با دیگران، عاجز نیست، تا این اندازه دچار سرخوردگی و توسری‌خوردگی نیست، تا این اندازه تحقیر شده و متمایل به تحقیرکردن نیست.

باور کنید که هرگاه این برنامه را می‌بینم؛ از شرم و خجالت آب می‌شوم و به حال خودمان افسوس می‌خورم که تابدین درجه «نازل» شده‌ایم و «سقوط» کرده‌ایم. چراکه، از «آینده‌ای به‌مراتب بدتر از این» خبر می‌دهد. و نه‌که فکر کنید فقط بعضی‌مان چنین هستیم؛ نه! تقریباً همه‌ی ما، بیش یا کم، به این ابتلائاتِ زشت و مایه‌ی سرافکندگی مبتلائیم [در مورد این برنامه‌ی به‌خصوص؛ بیشتر از هروقتی، زمانی شرم کردم و به‌عنون یک ایرانی از خودم خجالت کشیدم که: یکی از شرکت‌کنندگان (خانم میانسالی)، به دخترکِ بسیار جوانی که بیشتر عمرش را در انگلستان گذرانده بود و بسیار هم دختر شفاف و صاف و ساده‌ای به‌نظر می‌رسید گفت: از همان اول، به‌نظرم خیلی «موذی» رسیدی! ...و چنین لحن گستاخانه و بی‌ادبانه‌ای را هم به «صداقت خودش» نسبت داد!... که دخترک هم، در کمال خویشتنداری و بزرگ‌منشی، و گوئی‌که باچنین برخوردی از سوی هموطنانش بسیار مواجه شده باشد؛ فقط لبخند زد].

اما سوال اینجاست که:‌ آیا چنین وضعیتی؛ تقصیر «خودِ ما»ست؟! یا مسئولیتِ چنین نزول و انحطاطی برعهده‌ی «نظام سیاسی، نظام فرهنگی، نظام آموزشی و نظام تربیتی حاکم بر ما»ست که ما را به چنین ورطه‌ای از حقارت کشانده است که بدون اغراق «بیش از هر ملتی، به زشتی‌ها و نادرستی‌ها مبتلائیم»؟!

پاسخ پرسش پیشین که روشن است. اما برای پرسش زیر چه پاسخی می‌توان ارائه کرد که:
نخست باید خود را (دست‌کم به‌طور نسبی) از حیث اخلاقی ارتقاء دهیم تا آنگاه بتوانیم بر وضعیتِ مخرب و نکبت‌بار غلبه یابیم؛ یا نخست باید بر وضعیتِ نکبت‌بار غلبه کنیم تا سپس بتوانیم از شر چنان ابتلائات و آلودگی‌هایی رها شویم؟!

چراکه از سوئی: «غلبه بر وضعیتِ مخرب» نیازمندِ انسان‌هایی‌ست که «به حقارت و فرومایگی خو نکرده باشند» بلکه متقابلاً «بزرگ و بزرگ‌منش و بزرگی‌طلب» باشند. و از آن‌سو؛ «تربیتِ انسان‌هایی که به حقارت و فرومایگی خو نکنند»، نیازمند «غلبه بر وضعیتِ مخرب و غیرسازنده» است.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 14:19  توسط سبحانی  | 

دادن جایزه ی اسکار به اصغر فرهادی بهانه ایی شد تا این روزها دوباره اسم اصغر فرهادی و فیلمش سر زبونها بیفته و هرکسی نظر خودش رو بگه.توی این روزها نظرات مختلفی رو شنیدیم و توی اینترنت دیدم که نمی تونم درباره ش چیزی نگم. هنوز هم برای من سواله که چرا هر اتفاقی که توی این کشور میفته جامعه ی ما اونو سیاسیش میکنه ؟ تعبیر سیاسی ازش میکنه ؟ چرا هر اتفاقی که میفته جامعه ی ما سریع تقسیم میشه به دو گروه، یه گروه موافق و یه گروه مخالف و اکثر مواقع هر دو گروه هم از روی تعصب و خیلی بی منطق نظر میدن ؟ چرا دوست داریم اصغر فرهادی رو سیاسیش کنیم ؟ چرا دوست داریم از فیلماش تعبیر سیاسی بشه ؟ همون موقع که این فیلم اکران شد جامعه ی ما اون کار اشتباه رو انجام داد، قیاس فیلم فرهادی و ده نمکی. جامعه ی ما تقسیم شد به دو گروه، یکی گفت من از لج اون یکی میرم "جدایی" رو میبینم و یکی گفت نه من از لج اون یکی میرم "اخراجی" رو میبینم. هیچ دلیلی وجود نداشت که این دوتا فیلم با هم مقایسه بشن. فیلم های فرهادی سقف سینمای ایران هستن و فیلم های ده نمکی کف که هیچی زیر همکف سینمای ایران هم نیستن. اما متاسفانه جامعه ی ما اون اشتباه کرد و اسم این کارگردان بزرگ، فرهادی رو گذاشت کنار اسم آقایی که کارش فقط شده این که در طول سال بشینه یک سری جوک و اس ام اس جمع کنه و اونا رو تبدیل کنه به یه فیلم نامه و اسمشو بذاره اخراجی ها. این روزها عکس العملای مختلفی در مورد فیلم دیده میشه. به نظر من از دو نظر میشه این فیلم رو بررسی کرد. یکی از نظر فیلمسازی و بازیگری و فیلم برداری و... و یکی هم از نظر انتخاب موضوع فیلم. از نظر حرفه ی فیلم سازی به نظر من یکی از شاهکارهای تاریخ سینمای ایرانه این فیلم. به قول آقای کیارستمی یه فیلم خوب فیلمیه که کارگردانش دیده نشه، موسیقیش شنیده نشه، بازی بازیگراش دیده نشه و... فیلمهای فرهادی این خاصیت رو دارن. توی فیلم جدایی... اصغر فرهادی دیده نمیشه. من بیننده حضور کارگردان رو احساس نمیکنم. توی خیلی از فیلمها خیلی قشنگ بیننده وجود کارگردان رو حس میکنه. چند روز پیش داشتم فیلم "یک بوس کوچولو" از فرمان آرا رو میدیدم. بهمن فرمان آرا کارگردان بزرگیه، فیلماشم قشنگن اما یکی از مشکلات فیلماش اینه که بیننده وجود فرمان آرا رو توی فیلم احساس میکنه. فرمان آرا توی همین فیلمی که گفتم همه ش داره قضاوت میکنه، همه ش داره یکی از شخصیتا رو متهم میکنه، همه ش داره با اون تعریفی که خودش از خوب و بد و از درست و غلط داره آدمهای خوب و بد داستان رو مشخص میکنه، همه ش داره نظرات خودش رو به بیننده تحمیل میکنه و وقتی فیلم تموم میشه بیننده میمونه و یه عالمه نظر تحمیل شده ی فرمان آرا و یه عالمه قضاوت(که خیلی جاها ناعادلانه هم هستن). اما فیلمای فرهادی اینجوری نیستن. فرهادی خودش توی فیلم دخالتی نمیکنه. قضاوتی نمیکنه. اولین صحنه ی فیلم اینجوری شروع میشه که نادر و سیمین توی دادگاه هستن و یک دوربین روبری ایناست. توی این صحنه فرهادی دوربین رو گذاشته جای قاضی و من و توی بیننده قاضی رو نمیبینیم اینجا فرهادی قضاوت رو گذاشته به عهده ی من و توی بیننده. اینجا قاضی من و توی بیننده هستیم نه فرهادی. صحنه ی آخر فیلم هم همینطوریه. لحظه ایی که ترمه میره توی اتاق که به قاضی دادگاه بگه با کدومشون میخوام بمونم بازم ما قاضی رو نمیبینیم و ترمه روبه دوربین، روبه من و توی بیننده وایساده و بازم خبری از فرهادی نیست و فرهادی هیچ قضاوتی نمیکنه که نادر خوبه یا سیمین، ترمه با کدومشون بمونه بهتره و این من و توی بیننده هستیم که بر اساس فکر و تعاریف خودمون از خیلی چیزها نادر یا سیمین رو انتخاب میکنیم. توی خیلی از صحنه های فیلم دوربین پشت سر شخصیتا راه میره. توی صحنه های دادگاه دوربین پشت سر نادر و سیمینه، وقتی ترمه میره تو اتاق تا انتخابشو بگه دوربین پشت سرشه، یعنی حتی خود فرهادی هم دنبال این که بدونه که تصمیم اینا چیه. فرهادی هم مثل من و توی بیننده دنبال این ماجراس و دنبال آخر و عاقبت این کاره. وقتی این فیلم تموم میشه بیننده میمونه و هزارتا سوال طرح شده توسط فرهادی( نه نظر تحمیل شده ی فرهادی). من بیننده هستم که ذهنم درگیر یک سری سوال میشه: دروغ یا صداقت ؟ ایران یا خارج از ایران ؟ پنهون کاری یا صادق بودن ؟ نادر یا سیمین ؟ و هزاران سوال دیگه. و این یعنی یک فیلم خوب. فیلمی که توی بیننده خوب و بد رو مشخص میکنی و تویی که قضاوت میکنی. فیلمی که تو رو با هزار سوال طرح شده تنها میذاره. اما بازی بازیگرا توی این فیلم فوق العاده س. یعنی اصلا بیننده احساس نمیکنه که اینا دارن بازی میکنن. آدم احسا میکنه اینا واقعا دارن زندگی میکنن. هیچ نقصی توی بازی بازیگرا نیست به نظر من. اما از نظر  انتخاب موضوع. توی این چند روز نظرای عجیب و غریب زیادی شنیدم که فرهادی یه تصویر بد از ایران به تصویر کشیده و آبروی ایران رو برده و جامعه ی ما اینجوری هم نیست و... خوب قربون شماها برم من یعنی توی یک کشور هفتاد و پنج میلیونی شما آدمی رو گیر نمیارید که دروغ بگه، پنهون کاری بکنه، دعوای زناشویی داشته باش، اختلاف نظر داشته باشه ؟ مطمئنا نه تنها توی جامعه ی بلکه توی همه ی جوامع این مشکلات هستن. دروغ و پنهون کاری و بچه ی طلاق و جدایی و... همه جای دنیا هست. اینا چیزهایی که هست که از اولش، اصلا از زمان آدم و حوا یا بهتر بگم از زمان احمد جنتی تا حالا بوده و هست و خواهد بود. فکر نکنم بیننده های خارج از ایران این فیلم انقد سطحی نگر باشن که این برداشت رو بکنن که ایرانها همه شون دروغ گو و... هستن. چرا همه ش توهم این رو داریم که تمام مردم دنیا آماده باشن که یه سوژه ایی از کشور ما گیر بیارن و در موردش حرف بزنن و بهمون بخندن. فکر نکنم مردم دنیا انقد بیکار باشن که صبح تا شب منتظر این باشن که یه سوژه از ما گیر بیارن و بهمون بخندن یا توهینی بکنن. اتفاقا خیلی چیزهای خوبی توی این فیلم هست که من خیلی وقتا اونو توی جامعه مون نمیبینم. مثلا اینکه نادر همه ش اصرار داره که به ترمه ثابت کنه که اون کار رو انجام نداده یا همه ش میخواد به ترمه ثابت کنه که دروغ نگفته. یا اینکه توی صحنه ایی از فیلم نادر پدرشو میبره دکتر که برای دادگاه گواهی بگیره و اون لحظه که داره پیرهن پدرشو در میاره یهو پشیمون میشه و به دکتره میگه که مطمئن نیستم ضربه بخاطر اون باشه در صورتی که نادر خیلی راحت میتونست گواهی بگیره و ازش به نفع خودش استفاده کنه اما انسانیتش بهش این اجازه رو نمیده. در آخرای فیلم راضیه خیلی راحت میتونه صاحب اون پول بشه اما وجدانش و انسانیتش و اعتقادات مذهبیش این اجازه رو بهش نمیده که اون پول رو قبول کنه. اینا چیزایی هستن که شاید ما خیلی وقتا توی جامعه مون نمیبینیم و خیلی وقتا توی جامعه مسائل انسانی و اخلاقی و مذهبی زیر پا گذاشته میشن فقط بخاطر منفعت خودمون اما توی این فیلم هیچ کدوم از شخصیتا بخاطر منفعتشون حاضر نیستن این مسائل رو زیر پا بذارن. فرهادی خیلی هم موضوع خوبی رو انتخاب کرده. توروخدا این هنرمند بزرگ رو سیاسیش نکنیم. چه طرفداراش چه مخالفاش. با منطق و بدون هیچ تعصبی ایشون رو انتخاب یا رد بکنیم.

یه سوال: یه سوال ازتون دارم. دوست دارم همه تون جواب بدید. شما نادر رو انتخاب میکنید یا سیمین ؟ چرا ؟ (با دلیل برام بگید دوست دارم بدونم.)

اینم پیام تبریک استاد شجریان به اصغر فرهادی. برید اینجا بخونید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 18:34  توسط سبحانی  | 

جدایی هنر از سیاست...

دیشب که داشتم مطالب این پستو مینوشتم اولش خواستم یه چیزی در مورد جدایی نادر از سیمین و جایزه ی اسکار بنویسم اما گفتم چند روز ازش گذشته و دیگه دیره. اما الان پشیمون شدم و حیفم اومد که تبریک نگم و نگم که چقدر از این قضیه خوشحالم. فقط تورو خدا این فیلم و اصغر فرهادی و گرفتن این جایزه ها رو سیاسیش نکنیم. این فیلم یکی از شاهکارهای تاریخ سینمای ایرانه به نظر من. ربطی به سیاست نداره. وقتی همه چیز سیاسی بشه ارزش خودش رو از دست میده. این فیلم فوق العاده س. بازیگرا تو این فیلم بازی نمیکنن زندگی میکنن. توی این فیلم آدم دوربینو نمیبینه زندگی رو میبینه. توی این فیلم آدم وجود کارگردان رو حس نمیکنه. من هنوزم تو خلوت خودم بارها و بارها به این فیلم فکر میکنم. اصغر فرهادی فیلمساز ایده آل منه. فیلماش فیلم نیستن، زندگی هستن. خواهشا هنر رو از سیاست جدا کنیم. هنر مقدس تر از اینهاست که بخواد قاطی سیاست بشه. بازم تبریک به کاکه اصغر عزیز. حقت بود کاکه اصغر گیان.

فرق ما ایرانیا با این شرقیای الکی، غربیای الکی !!!

۱: توی این کشورهای خارجی اگه قرار باشه قیمت یه جنسی تو بازار گرون بشه همه ی مردم اون جنسو تحریم میکنن و نمیخرنش. همه ی جنسا رو دست مسولین میمونه و مجبور میشن دوباره اونو ارزون کنن.

۲: توی ایران اگه قرار باشه قیمت یه جنسی بالا بره هفتاد و پنج میلیون ایرانی در اقدامی سریع تمام اون جنسو میخرن و دیگه از اون جنس چیزی تو بازار نمیمونه که بخواد گرون بشه. اینجاس که خوش بحال مسولین میشه.

۱: توی کشورای خارجی اگه حقوق کارمندای مترو رو ندن یا کم بهشون بدن کارمندای مترو سه روز اعتصاب میکنن و سرکار نمیرن. همه ی شهر بهم میریزه و بعد از سه روز مسولین مجبور میشن بگن اشتباه کردیم برگردید سرکارتون.

۲: توی ایران اگه هزار سال هم حقوق کارمندای مترو رو ندن، کارمنده هر روز که از خواب بیدار میشه چندتا فحش به مسولین میده و بعد میره سرکارش و خوش بحال مسولین میشه.

۱: توی کشورای خارجی اگه یه هواپیما سقوط بکنه مردم سریع تجمع اعتراض آمیز میکنن. مسولین مجبور میشن به فکر چاره باشن.

۲: توی ایران اگه هواپیما سقوط بکنه مردم به همدیگه اس ام اس میدن و میخندن. خوش بحال مسولین میشه.

۱: توی کشورای خارجی خیلی شیک و قشنگ مراسمای شادی و خوشی برگزار میشه و لذتشو میبرن.

۲: توی ایران شب چهارشنبه سوری هیچ فرقی با خط مقدم جبهه نداره.

۱: توی کشورای خارجی این یکی رو نمینویسم بریم سراغ ایران خودمون.

۲: توی ایران یارو میره تو خیابون میگه مرگ بر دیک... بعد که میره خونه میگه من مرد خونه م. هرچی مرد خونه بگه همونه. این لباسو نپوشید. اونجا نرید. این کارو بکنید اون کارو نکنید. من مرد خونه م هرچی من بگم همون درسته.

شباهت ما ایرانیا با این شرقیای الکی، غربیای الکی...

۱: توی ژاپن چند ساعت بدون هیچ دلیل موجهه ایی برق قطع میشه بعد وزیر نیروشون میاد از مردم معذرت خواهی میکنه و استعفا میده.

۲: توی ایران سه هزار میلیارد تومن دزدیده میشه بعد وزیر اقتصاد میاد از مردم معذرت خواهی میکنه و همچنان هم استعفا نمیده !

آیه ی جدید قرآن !!!

ظاهرا یه آیه ایی هست تو قرآن که هیچ کدوم ماها تا حالا اونو ندیده بودیم. ترجمه ی اون آیه اینه: ای کسانی که ایمان می آورید همانا رعایت حجاب در هر شرایطی بر شما واجب است بجز در روزهای قبل از انتخابات و در هنگام مصاحبه با صدا و سیمای مردمی در این ایام.

اینو !

یه بنده خدایی توی این شهر ما خودش رو برای این انتخابات کاندید کرده. بعد اومده تو یه هفته نامه ایی در مورد خودش و سوابقش یه چیزایی نوشته که من اینجا براتون مینویسمش چند تا شو:

مسولیت ها، خدمات و سوابق کاری:

۱: افتخار تشرف به حج عمره برای اولین بار در سال ۱۳۸۴ به عنوان پزشک کاروان.

۲: عضویت در تیم منتخب فوتبال نوجوانان پاوه.

۳:عضویت در تیم منتخب فوتبال جوانان پاوه.

۴:عضویت در تیم منتخب فوتبال بزرگسالان پاوه.

۵: بازیکن تیم منتخب فوتبال شهر جوانرود.

۶: مربی منتخب تیم فوتبال جوانرود.

۷:بازیکن تیم منتخب فوتبال شهر روانسر.

۸: مربی تیم منتخب فوتبال شهر روانسر.

۹: دارای تشویق های مکرر هم از جانب مردم و هم مسولین استان کردستان در خصوص خدمت رسانی به مردم محروم و بیماران صعب العلاج!!!

شقایق جان ممنونم بابت نظراتت. ظاهرا تو وبلاگ خودت نمیتونیم نظر بدیم. بهرحال بابت محبتی که به من داری ممنونم. آره اسم وبلاگ قبلیم بخاطر همون کتاب لطفا گوسفند نباشید بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 0:31  توسط سبحانی  | 

گوسفند نباشید !!!

تو پست قبلی گفتم وبلاگ گوسفند نباشید رو حذف کردم و دوست دارم دوباره اون نوشته ها رو گیر بیارم، دقیقا دو ساعت بعد از اینکه من اینو گفتم شوهر خواهرم سورپرایزم کرد خدا سورپرایزش کنه ایشاالله، ایشون تو کامپیوترش مطالب اون وبلاگ منو داشت و همه رو برام فرستاد. چقدر خوشحال شدم من. مطالبو خوندم. از خوندن بعضیاش خنده م گرفت. یه چیزایی اونموقع گفته بودم که الان خودم مخالف همون حرفام. یه چیزایی رو نوشته بودم که الان اگه بخوام در مورد همون موضوع چیزی بنویسم یه جور دیگه بهش نگاه میکنم. یه چیزای خوبی هم نوشتم. خلاصه کلا خوشحال شدم. مرسی شوهر خواهرم.

آقا یحیی اینا !

دیدید تو این برنامه هایی که برای صرفه جویی در مصرف گاز درست میکنن، آدمایی که هیچی نمیدونن، همیشه خراب کاری میکنن، اطلاعاتی ندارن، درست مصرف کردن رو بلد نیستن و... لهجه دارن و لباس های محلی پوشیدن و تهرانی نیستن اما اونایی که همه چیزو میدونن و خراب کاری نمکینن و اطلاعات دارن و بلدن چجوری صرفه جویی کنن و... نه لهجه دارن، نه لباسای محلی پوشیدن و تهرانی هم هستن و آقا مهندس هم هستن. اونایی هم که لهجه دارن راننده ی تراکتور. تفسیرش با خودتون.

دختر دایی من...

چند شب پیش با دختر دایی هام و دختر خاله م اسم فامیل بازی میکردیم. یه دختر دایی دارم که خداییش نمک فامیل ماست و اگه نباشه فامیل ما یه چیزی کم داره. داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم با حرف"ق" این دختر دایی ما برای غذا نوشته "قیمه" بعد برای اشیا نوشته "قیمه ی پلاستیکی"!!! بعد با حرف "د" برای غذا نوشته "دلمه" برای اشیا نوشته "دلمه ی پلاستیکی"!!!

ما ایرانیا...

چرا ما ایرانیا وقتی یه توریست میاد کشورمون میگیم بیا بهش فحش بدیم این که زبون ما رو نمیفهمه !؟ دیدم که میگم آ.

از کوک دو هزار تومنی تا شش هزار تومنی!

توی کرمانشاه یه پاساژی هست که اونجا آلات موسیقی میفروشن. ساز هم برای آدم کوک میکنن. بعد اگه کسی مثلا گیتارشو ببره اونجا که براش کوک کنن اون آقاهه ازش میپرسه: کوک دو هزار تومنی میخوای یا چهار هزار تومنی یا شش هزار تومنی ؟!!!!!!!

خواننده های لس آنجلسی...

دیدید کلیپای این خواننده های لس آنجلسی رو، اونایی که نه صدا دارن نه شعر دارن نه آهنگ و تنظیم دارن. دیدید همیشه تو کلیپاشون یه ماشین مدل بالا و ببخشید یه عده خانوم تقریبا لخت هستن که همه شون دور خوانندهه جمع شدن و دارن میرقصن ؟ به این میگن استفاده ی ابزاری، یارو نه صدا داره نه شعر درست حسابی نه آهنگ و تنظیم خوب بعد مجبور یه ماشین مدل بالا و یه چندتا از این خانوما رو ببره تو کلیپش تا چند نفر بشینن نگاه کنن و اینا رو بشناسن. اما مثلا شما کلیپای داریوشو ببینید نه ماشین مدل بالا درش هست نه اون خانوما چون داریوش صدا و کلام و تاحدی هم آهنگ خوب رو داره پس نیازی نیست برای نشان دادن خودش هر کاری بکنه و از بدن کسی استفاده ی ابزاری بکنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 8:59  توسط سبحانی  | 

من برگشتم ! اول از همه بابت این همه لطف ممنونم. کلی منو شرمنده کردید. ممنون از همه تون بخاطر نظرات محبت آمیزتون. تصمیم گرفتم برگردم چون احساس کردم نظرات شما منطقی تر از تصمیم من بود. فقط چندتا نکته رو بگم. خیلی از دوستان فکر کرده بودن که من وبلاگو بخاطر نظرات بعضی از خواننده ای این وبلاگ تعطیل کردم باید بگم تنها چیزی که توی اون تصمیمی که گرفتم هیچ نقشی نداشت نظرات مخالف اون خواننده ها بود. تصمیم تعطیل کردن اینجا هیچ ربطی به نظر اون دوستان نداشت. من هنوز هم تمام حرفهایی رو که تو این وبلاگ نوشتم خودم بهشون اعتقاد و تا این لحظه هیچ کدومشون رو هم پس نمیگیرم. خواهشا اون دوستانی هم که نظر مخالف دادن تعطیل شدن این وبلاگ رو به خودشون نگیرن و فکر نکن من وبلاگو بخاطر اونا تعطیل کردم. خلاصه دم همه ی بر و بکس دنیای مجازی که این روزا بیشتر از دنیای واقعی دوسش دارم گرم. راستی سروه خانم من از سال ۸۴ تا الان دارم وبلاگ مینویسم. خیلی هم تجربه دارم. بهترین وبلاگمم اسمش"لطفا گوسفند نباشید" بود که خیلی هم دوسش داشتم الانم واقعا دلم برای اون وبلاگ تنگ میشه. نمیدونم چرا حذفش کردم. حاضرم تمام نوشته های این وبلاگم رو بدم ولی نوشته های وبلاگ گوسفندو دوباره بدست بیارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 15:35  توسط سبحانی  |